نظام فرهنگی ایران
گفتمان سیاسی هرجامعه، ریشه درفرهنگ سیاسی آن دارد وفرهنگ سیاسی نیزخود محصول تاریخ جمعی یک نظام سیاسی وتاریخ زندگی افرادی است که آن نظام را می سازند.فرهنگ سیاسی براین فرض مبتنی است که نگرش ها،احساسات وادراکات حاکی وحاکم بررفتارسیاسی درهرجامعه، انبوهی ازامورصرفاَ تصادفی نیستند،بلکه نمایانگرالگوهای سازگاری هستند که با هم تناسب دارند ومتقابلاََََ یکدیگررا تقویت می کنند به رغم امکان بسیارزیاد پراکندگی درجهت گیریهای سیاسی، فرهنگ سیاسی محدود ومتمایزی درهرجامعه وجود دارد که به فرآیند سیاسی معنی بخشیده وآن را شکل می دهد.
محمد علی همایون کاتوزیان می نویسد:
در ایران هرکس،باهرسابقۀ طبقاتی واجتماعی،ممکن بود وزیروصدراعظم(وحتی شاه) شود،وهروزیروصدراعظم(وحتی شاهی)نه فقط مقام، که مال وجانش به کلی نابود گردد،ودودمانش برای همیشه برافتد.پدرکشی،پسرکشی،برادرکشی،شاه کشی و وزیرکشی رایج درتاریخ ایران نیزناشی ازاین واقعیات بود،زیرا برای دردست گرفتن قدرت،مالاَ ضابطه ای جزء خود قدرت وجود نداشت. درنتیجه،جامعه جامعه ای بود«پیش ازقانون»و«پیش ازسیاست».
انسان ایرانی،نیزدرتحکیم وثبیت نظام ها وفرهنگ های استبدادی بی تاًثیر نبود.به تعبیرجیمزموریه،«ایرانیان شاهان خود رامقدس میدانند واورا سایۀ خداوند در زمین می انگارند.گرنت واتسن نیزمی نویسد:«ایرانیان درمیان خودشان،باهم ردیف وهم شاًن خویش مهربان ومؤدب اند ودربرابربرترها فروتن وافتاده وخاکسارند ونسبت به زیردستان،زورگو ومغرورند.
شاردن،درمورد این خصیصۀ ایرانیان می نویسد:
ایرانیان ازخصلت تسلیم طلبانه ای برخوردارند که ناشی ازمرتبه ای است که برای شاهان خود قايل می شوند. این حالت شاید درهیچ کجای جهان به اندازۀ ایران قوی نمی باشد. معتقدند که شاهان طبیعتاَ خشن وبیدادگرند وباید آنها را ازهمین حیث پذیرفت،با وجود همۀ خشونت و بی عدالتی شان باید ازآنان اطاعت کرد مگردرمواردی که برخلاف دین یا وجدان عمل کنند. توگویی بیدادگری حق مطلق پادشاهان است. دربیان عامیانه وقتی می گویند«شاه بازی»منظورشان«اعمال خشونت وبیدادگری»است. همانطور که گفتم ایرانیان تسلیم طلب ترین مردم روی زمین اند.
دریک برداشت افراطی، اندیشمندانی همچون مونتسکیو وهگل نیز، ازاین روحیه وخصیصه،به عنوان یک روحیۀ شرقی نام می برند. مونتسکیو تصریح می کند:
جوامع شرقی،برخلاف جوامع غربی،هیچ«محدودیت»و«واسطه»و«ممنوعیتی»برای حاکمان شان قایل نیستند،زیرا که اساس این جوامع یک اصل اساسی است:«دراین جوامع انسان خلق شده است تاازارادۀ مطلق حاکم کورکورانه اطاعت کند وانگیزه اش ترس است». به عقیدۀ هگل جهان شرقی،درقیاس باجهان ژرمنی،نتوانست طبقه ای باحقوق مستقل ایجاد کند زیرا درمرتبۀ تاریخی پایین تری از«شعوروآزادی»قرارداشت:«شرق می دانست واکنون نیز میداند که تنها یک تن آزاد است؛ وجهان یونانی ورومی می دانستند که گروهی ازافراد آزادند؛ وجهان ژرمنی نیزمی داند که همه آزادند».
کاتوزیان، ازمنظری متفاوت ومعطوف به دوچهرۀ دیالکتیک تاریخ ایران،یعنی استبداد وهرج ومرج،دربارۀ نقش مردم دراستمرارحکومتهای استبدادی می نویسد:
سقوط یک دولت استبدادی سبب تغییرنظام استبدادی نمی شد،چون نه بدیلی برای این نظام متصوربود،نه ضابطه ومکانیسم مستقری برای انتقال قدرت وجود داشت. چنین حادثه ای که براثر«فتنه»،«آشوب»،«انقلابات»و... داخلی یا خارجی پیش می آمد،سبب هرج ومرج وقتل وغارت می شد، وبدون استثنا کاربه جایی می رسید که مردم ازهرطبقه ای که بودند آرزوی بازگشت استبداد را داشته باشند. تا بلاَخره یکی ازمدعیان قدرت، دیگران راحذف می کرد ودولت استبدادی جدیدی به وجود می آورد.
گزنفون مورخ یونانی دربارۀ ایرانیان قدیم به سه چیز، اهمیت فوق العاده می دهد: نخست تیراندازی،دوم سوارکاری، سوم راستگویی. می توان گفت که نوشتۀ این مورخ بزرگ یونان دربارۀ دو مورد اول ودوم هنوزتا اندازه ای درست است، اما دربارۀ مورد سوم که راستگویی باشد قضیه کاملاَ برعکس شده است. اگرایرانیان احیاناَ قصد سخن راست گفتن داشته باشند بازهم تا اندازه ای گفته هاشان با دروغ آمیخته است. چنان است که پنداری دروغ گویی جزء اصول آموزش وپرورش آنان شده است.
دروغگویی و دورویی ایرانیان ضرب المثل است. خود اهالی مملکت نیز این معنی را انکارندارند، اما می گویند این علت درمردم به سبب طرزحکومت ونتیجۀ وضع رعیت است. چرا که رعایای ستم زده نا گزیربه هرطورکه می توانند درحفظ خود می کوشند وچون یگانگی وهمسازی وهمکاری درمیان ملت نیست وهمگی هم فرد فرد فاقد اقتدارشخصی هستند،مردمان به ناچاربه نیرنگ ودورویی توسل می جویند.
ایرانیان بی شرمانه به زورگو تملق می گویند وهمیشه می گویند:« دستی را که نمی توانی ببُری ببوس». به چشم آنان حق معنی ندارد، حق با زوراست یا حق با کسی است که پیروزشده وزورهمه چیزاست.برای رسیدن به هدف دورویی،خیانت،پیمان شکنی به نظرشان قابل سرزنش و مؤاخذه نیست.بایدبه کام دل خود رسید. پنهان کردن عقیده وخود را خلاف آنچه هستند نشان دادن هیچ جرمی نیست.
درجامعۀ ایرانی به دلیل نبود زندگی دموکراتیک، محدودیت آزادی بیان واندیشه وسرانجام ضعف جریان انتقادی وعدم تبادل آرا وعقاید اصول اعتقادی اکثریت جریان های سیاسی سنتی،درون مایه پس مانده یعنی جانبدارانه فرهنگ سنتی را بازمی تاباند.دراصول گرایی سنتی درون مایۀ اصول ازاین روجانبدارانه است که برنابرابری حقوقی انسانها استوارمیباشد؛ یعنی متکی است بربرتری بخش یا بخش هایی ازافراد جامعه بربخش یا بخش های دیگرآن.
ازاین حیث پیش ازوحدت بشر وحتی پیش ازاتحاد اسلام به اتحاد ایران، باید کوشیده ودرمملکتی که هرطبقه،طبقۀ دیگررا دشمن می شمارد،درجایی که درمیان 114 نفر وکیل که خلاصه یک ملت باید باشند هفت فرقه سیاسی به نام تجدد،تکامل،قیام،ملیون،آزادیخواهان،بیطرفان واقلیت که خود نیز نمی دانند چه فرق دربین دارند. درمملکتی که ایلات غارتگرآدم کشتن را آب خوردن واموال مردم را رزق خدادادی خود میدانند.دراین ایران که نه تنها جهالت ونفاق وتعصب،افرادآن رادشمن همدیگرساخته بلکه داشتن زبانهای مختلف، لباسهای مختلف وعادات ومراسم مختلف طوری این ملت رامرکب ازملتهای مختلف وغیرمتجانس نشان داده که خود مردم نیزاهالی ولایات دیگررا ملت دیگرمیشمارند. درمملکتی که درجۀ فهم اکثریت مردم ازدرک معنای شهرو ولایت ومملکت بالاترنرفته ولفظ ایران برای آنها یک معماست. چگونه می توان امید به پیشرفت وآبادانی داشت.پیش ازآشنا کردن ملت ایران با اجزای دیگربشریت باید او را با افراد خود آشنا کرد وآشتی داد.